ماجرای متولد شدنم به قلم خواهریم💑
روز ۱۴ آبان۱۳۹۶ ساعت پنج صبح رفتیم بیمارستان (آریا شهر اهواز ) حس و حال عجیبی بود هم استرس هم خوشحالی و هیجان تا کارهای بستری مامانم انجام شد نزدیکای ساعت شیش صبح بود که دیگه بستری شد وسایلای نی نی کیف و قنداق فرنگی و لباساشو جمع کردیم و گذاشتیم سر دست و چشم انتظار آقا رادین
ساعت هفت و نیم فسقلی ما دنیا اومد
🏻 ولی تا ساعت دوازده ظهر نذاشتن بریم بچه رو ببینیم
انتظار و انتظار و انتظار ساعت دوازده و نیم اینطورا بود که بالاخره بهمون اجازه دادن بریم پیش رادین
من که تو آسمونا سیر میکردم از خوشحالی
یه پسر سفید و تپل و خوشکل با چشم های درشت و باز که داشت با تعجب همه جارو نگاه میکرد
🏻
بغلش کردم اینقدر اون لحظه ، لحظه خوبی بود اشکم از خوشحالی سرازیر شد![]()
![]()

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ماجرای متولد شدنم به قلم خواهریم💑
